تبليغاتX
دلنوشته های من




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


دلنوشته های من

 با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد



ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ

همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد



با بوي ادکلني گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غاليه سا رفتم و شد



حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالين" را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد



يکدم از قاسم و جبار نگفتم سخني

گفتم اي مايه هر مهر و وفا، رفتم و شد



همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلين

سرخوش و بي خبر و بي سرو پا رفتم و شد



"لن تراني" نشنيدم ز خداوند چو او

"ارني" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد



مدعي گفت چرا رفتي و چون رفتي و کي؟

من دلباخته بي چون و چرا رفتم وشد



تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد



مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد

فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد



خانقاهم فلک آبي بي سقف و ستون

پير من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد



گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو

تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد





نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 2:47 توسط من| |

 

  

نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت 1:16 توسط من|

 

من همان مجنون مست یاغی ام

روز و شب محتاج جام باقی ام

 

یک شب کنار زاهد و

یک شب کنار ساقی ام

 

از باده مدهوشم کنید

 

در خرقه پنهان میکنم می را و کتمان میکنم

هی بشکنم پیمان و هی تجدید پیمان میکنم

 

پندم ای زاهد مده   

     پندم ای زاهد مده

با که گویم من نمی خواهم نصیحت بشنوم

آی مردم

 پنبه در گوشم کنید

 

دردی کشم

 دردی کشم

بار رفیقان میکشم

پر میکشم همچون همای

ای وای خاموشم کنید ای وای خاموشم کنید

نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/09ساعت 2:29 توسط من| |

 

 

یکشنبه غم‌انگیز

تا شب دوام نمی‌آورم
در تاریکی و سایه‌

تنهایی مرا می‌آزارد
با چشمانی بسته تو از کنارم می‌روی
تو آرمیده‌ای و من تا صبح منتظر
سایه‌های مبهمی را می‌بینم


از تو خواهش می‌کنم به فرشته‌ها بگویی
مرا در اتاقم تنها بگذارند


یکشنبه غم‌انگیز


چه بسیار شنبه‌ها تنها در سایه‌ها
و من امشب خواهم رفت
و چشمانم چون شمع پر‌فروغی می‌درخشد
دوستان برایم گریه می‌کنند که مزارم نور باران است
به خانه باز می‌گردم جانم به لبم رسیده است
در سرزمین سایه‌ها تنها به خواب می‌روم


یکشنبه غم‌انگیز...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04ساعت 1:9 توسط من| |

افتاد


آنسان که برگ


- آن اتفاق زرد -
می افتد


افتاد
آنسان که مرگ

- آن اتفاق سرد -

می افتد

اما

او سبز بود و گرم که

افتاد

 

باز من ماندم و همه ی خاطراتش و دلتنگ روزهای بودنش

دوستت داشتم ودارم

وجایت همیشه کنارم خالی است حتی این روزها که سوگوار رفتنت هستم

یادت  همیشه گرامی باد

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/06ساعت 15:50 توسط من| |

امروز

ساعت شش و سی و دو دقیقه‌ی بعدازظهر

نشست مقابلم

بر نیمکتی سنگی

در نقطه‌ای گنگ از شهری غریب

و ناگهان

چند بار

شلیک کرد توی سینه‌ام.

 امروز

ساعت هفت و نه دقیقه‌ی بعدازظهر

زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک

تابید، بارید، وزید.

آه،

بر روحم.

 

امشب 

ساعت نمی‌دانم چند است

اما کسی دست برده است توی سینه‌ام

تا چیزی را

تا چیزی را از تپیدن بازبدارد.

آه،

برای دختری ایستاده بر لبه‌ی اندوهی ژرف دعا کنید

نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/24ساعت 1:1 توسط من| |


Design By : Night Skin