تبليغاتX
دلنوشته های من

دلنوشته های من

جدايي چون ميله اي آويزان درهوا
به سرو صورتم ميخورد
جدايي پلي ميان ماست
حتي اگر زانو به زانوي تو نشسته باشم!


ناظم حكمت
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/04ساعت 3:51  توسط من  | 

اینجا آسمان هیچ وقت آبی نمی شود
پنجره همیشه بسته است
و گذر هیچ پرنده ای حتی به اتفاق از این حوالی نمی گذرد
خیال ِ ماندن کاری بس عبث و بیهوده است
اینها را گفتم که مبادا فردا که خواستی بروی
موقع بستن چمدانت که شد
از من کمک بخواهی
من نه تا کردن ِ لباس ها را بلدم
نه آب ریختن پشت ِ مسافر را
من در تمام ِ این سال ها
فقط یک چیز را خوب یاد گرفته ام
و آن
خداحافظی بعد از سلام است
اینکه هیچ آمدنی ماندن ندارد
و هیچ رفتنی باز آمدن
برو به سلامت
که امروز رفتنت
بهتر از فردا رفتن است .
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/24ساعت 0:55  توسط من  | 

 بنویس ما غمگینیم و دریا دور
بنویس آسمان برای خود آسمان است
ما درون هم میمیریم نه در خاک نه در آسمان
ما دیوانه تر از آنیم که بتوانیم زنده باشیم
شهرام شیدایی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/18ساعت 1:25  توسط من  | 

بدون شرح

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/06ساعت 1:36  توسط من  | 

گفتی دوستت دارم...
و من به خیابان رفتم!

فضای اطاق برای پرواز کافی نبود..



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/08ساعت 22:42  توسط من  | 

شعرهایت با تاخیر به من می‌رسند
و حرفهایم را از زبان باد می‌شنوی
اصلا باید این پنجره همیشه باز را ببندم
پرده را بکشم
و فکر کنم
دنیا کمی چرخیده
تو ساکن دریایی شده‌ای
که هر روز موج به موج به من نزدیکتر می‌شود
و من دختری که هر غروب
تنها با گردنبند جدیدی از مروارید به خانه برمی‌گردد
شاید اصلا باید دوباره به دنیا بیاییم
تو ماه شوی
تا صبح تمام آسمان را قدم بزنی
چشمک ستاره‌ها را ندیده بگیری
تا زودتر از همیشه طلوع کنم
نه
حتی اگر دنیا بچرخد
دوباره به دنیا بیاییم
فاصله دیواریست
که هیچ گاه کوتاه نمی‌آید ..
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/01/12ساعت 2:40  توسط من  |