دلنوشته های من
بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد عطر بر خود زدم و غاليه سا رفتم و شد ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد گفتم اي مايه هر مهر و وفا، رفتم و شد سرخوش و بي خبر و بي سرو پا رفتم و شد "ارني" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد من دلباخته بي چون و چرا رفتم وشد من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد پير من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد من همان مجنون مست یاغی ام روز و شب محتاج جام باقی ام یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقی ام از باده مدهوشم کنید در خرقه پنهان میکنم می را و کتمان میکنم هی بشکنم پیمان و هی تجدید پیمان میکنم پندم ای زاهد مده پندم ای زاهد مده با که گویم من نمی خواهم نصیحت بشنوم آی مردم پنبه در گوشم کنید دردی کشم دردی کشم بار رفیقان میکشم پر میکشم همچون همای ای وای خاموشم کنید ای وای خاموشم کنید یکشنبه غمانگیز تا شب دوام نمیآورم تنهایی مرا میآزارد افتاد - آن اتفاق سرد - می افتد اما او سبز بود و گرم که افتاد باز من ماندم و همه ی خاطراتش و دلتنگ روزهای بودنش دوستت داشتم ودارم وجایت همیشه کنارم خالی است حتی این روزها که سوگوار رفتنت هستم یادت همیشه گرامی باد ساعت شش و سی و دو دقیقهی بعدازظهر نشست مقابلم بر نیمکتی سنگی در نقطهای گنگ از شهری غریب و ناگهان چند بار شلیک کرد توی سینهام. امروز ساعت هفت و نه دقیقهی بعدازظهر زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک تابید، بارید، وزید. آه، بر روحم. امشب ساعت نمیدانم چند است اما کسی دست برده است توی سینهام تا چیزی را تا چیزی را از تپیدن بازبدارد. آه، برای دختری ایستاده بر لبهی اندوهی ژرف دعا کنید
ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ
با بوي ادکلني گشت معطر بدنم
حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالين" را
يکدم از قاسم و جبار نگفتم سخني
همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلين
"لن تراني" نشنيدم ز خداوند چو او
مدعي گفت چرا رفتي و چون رفتي و کي؟
تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست
مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد
خانقاهم فلک آبي بي سقف و ستون
گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو
تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد
در تاریکی و سایه
با چشمانی بسته تو از کنارم میروی
تو آرمیدهای و من تا صبح منتظر
سایههای مبهمی را میبینم
از تو خواهش میکنم به فرشتهها بگویی
مرا در اتاقم تنها بگذارند
یکشنبه غمانگیز
چه بسیار شنبهها تنها در سایهها
و من امشب خواهم رفت
و چشمانم چون شمع پرفروغی میدرخشد
دوستان برایم گریه میکنند که مزارم نور باران است
به خانه باز میگردم جانم به لبم رسیده است
در سرزمین سایهها تنها به خواب میروم
یکشنبه غمانگیز...
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد -
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
امروز
| Design By : Night Skin |



